هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

کودکانه

سلام عسل مامان  گل دخترم این روزها حسابی شیطون شدی دائم مشغول خرابکاری و به هم ریختن گوشه و کنار خونه هستی و وقتی بهت اعتراض می کنم با حالت کاملا حق به جانب دستات رو بالا می اری و می گی آخه پس من چه کار کنم بعد هم محکم می گی نچ عشقم برخلاف تصور من زیاد به اریامهر حسودی نمیکنی و وقتی من بغلش می کنم تو هم میای و کنارم می شینی وقتی داری باهاش صحبت می کنی خیلی بامزه است بهش می گی :"تپل من دستش بیبیت(دستشو ببین) پاش ببیت(پاشو ببین) جیگر من و..." گل دخترم یاد گرفتی تا چهار بشمری میگی یت،دو،شه،چا،اچت،ده،چش(شش) نفسم حالا میتونی  تا کلمه رو بخونی:مامان،بابا،انگشت،دست،چشم  البته من زیاد مرتب باهات کار نکردم چون می ترسم ...
6 آذر 1391

روزهای خوب

سلام گل دخترم روزهایی که نتونستم به وبلاگت سر بزنم روزهای خیلی خوبی بودن حسابی به همه خوش گذشته آخه روز 10 آبان پسر کوچولوی عمو جابر به دنیا اومد اسمش رو آریا مهر گذاشتن یه نی نی ناز نازی و گل     روز 20 آبان هم عروسی دایی احمد بود ما هم از چندین روز قبل اونجا بودیم و حسابی خوش گذروندیم شما هم حسابی به مامان اکرم و بابا سعید وابسته شده بودی البته ناگفته نماند وقتی عمه ذلفا از در سالن وارد شد کلی ذوق زده شده بودی دختر گلم خودتم تو این مدت حسابی بزرگ شدی علاقه زیادی به لاک زدن و آرایش کردن پیدا کردی که یه کمی منو نگران می کنه البته امیدوارم تاثیر این چند روز باشه و یادت بره حرف زدنت هم کلی پیشرفت ک...
27 آبان 1391

عاشقانه

سلام عسلم عشقم امروز می خوام برات بگم چرا من و پدر عاشقتیم 1- چون وقتی هیچ بهانهای برای جلب توجه نداری الکی میگی آبحتی اگر چند دقیقه پیش آب خوردا باشی. 2-وقتی پدر از در میآد میری یه گوشه قایم می شی و بدون صدا می مونی و پدر کلی دنبالت می گرده و از من که سوال می کنه می گم تو رو مورچه خورد بعد یه دفعه می ای بیرون . میگی من اینجا نسشته(نشسته) بودم 3-برای ددر رفتن حاضری هر کاری بکنی به محض اینکه می گیم بریم بیروم میدویی یه جفت دمپایی می پوشی و می گی بیم(بری) 4-موقع خوابیدن اونقدر تکون می خوری و تغغییر موقعیت می دی که عرق می کنی و به نفس نفس می اوفتی و بعد می گی خشه شدم ا(خسته شدم ها) 5-همه کلمات رو تا جایی که بتونی ادا می کنی اما اگ...
2 آبان 1391

هدیه خدا

سلام دختر گلم امروز یکی از دوستان به وبلاگت سر زده بود و نظری داده بود که لازم دونستم این مطلب رو اینجا بنویسم من تو را هدیه خدا می دانم و نامت را هدیه گذاشتم هدیه ای بس عزیز از طرف دوستی که مرا لایق چنین هدیه ای دانسته  آیا جز این است که رسم هدیه دادن این است که عزیزترین و بهترین چیز ها را هدیه دهیم و رسم هدیه گرفتن این که از آنچه عزیزی با عشق به ما داده مراقبت کنیم به یادگارش به بخششش و به اعتمادی که در نگهداری از احساسی که در پس آن هدیه به ما میدهد احترام بگذاریم من هم وقتی کودکان کار را می بینم دلم به درد می آید دلم میشکند از این همه سختی در دستان کوچک کودکی که به انسانهایی شاید نالایق و یا شاید هم (ناچار ) هدیه د...
18 مهر 1391

لج بازی

دختر کم این روزا حسابی لج باز شدی هر کاری رو با لجبازی و گریه و جیغ و داد انجام می دی و نمیشه جلوت رو گرفت مگر با زور و تحمل گریه های طولانی و جیغ های بلندت دختر گلم دوستت دارم اما بعضی وقت ها واقعا از این همه گریه و جیغ و داد خسته می شم و دلم یه کمی سکوت و آرامش می خواد البته اینم بگم وقتی که پیش مامان اکرم هستیم مثل هفته گذشته من حسابی استراحت می کنم چون تو دوست داری فقط پیش اون باشی گل دخترم عاشقتم (به ترتیب از راست هدیه علی اصغر سبحان) ...
15 مهر 1391

کودکانه

سلام گلم عشقم امیدم روحم عزیزم این روزها حسابی بزرگ شدی به قدری که گاهی فکر میکنم این همون دختر کوچولوی منه نازنینم عاشق شعر خوندن شدی بیشتر شعر هایی رو که برات می خونم حفظی و گاهی که بازی میکنی می شنوم که با زبون خودت برای عروسک ها می خونی اما وقتی مامان بهت می گه بخون میگی بلد نیسم گل دخترم الان چند روز که سعی می کنی به مامان یا عروسکا حرف زدن یاد بدی مثلا به مامان می گی ببو نینی=بگو نی نی ببو آبی ببو کیتاب=بگو کتاب عاشق کتاب و مداد رنگی و دفتر و .....هر چی که بشه باهاش خط خطی کرد یا اول خوند و بعد پارش کرد هستی عسلم سعی می کنی خودت رو مثل بزرگ تر ها جلوه بدی مثلا وقتی قرار بریم میون(بیرون) هدیه به مادر:لباس پوشیدی ما...
6 مهر 1391

شروع دوباره

سلام گل دخترم امتحان مامان تموم شد البته زیاد راضی نیستم اما خلاصه تموم شد ببخش که این مدت دیر به دیر به وبلاگت سر زدم قول می دم از این به بعد بیشتر بیام راستی تو این چند روز گذشته ٣ تا دندون نیش دیگت هم دراومده گل دخترم این دو روز که مامان امتحان داشت مامان اکرم حسابی زحمت کشید و از شما مراقبت کرد با پدر و مامان اکرم رفتین کنار دریا پارک باغ وحش و این طور که من شنیدم توی باغ وحش حسابی بهت خوش گذشته و کنار دریا هم حسابی شجاع شده بودی و تنهایی می خوستی بری آب بازی عاشقتم مامانی ...
1 مهر 1391